ویانا جوجوی زندگی ما

خاطرات ما و جوجوی ما(ویانا)

HELLO KITTY طرح اولیه تخت خواب جوجو

                جوجوی نازم  این روز ها من و بابا سامان  حسابی مشغول دیدن و خریدن وسایل سیسمونی تو کوچولوی  ناز هستیم و بیشتر از همه خرید تخت و کمد نوزادی ، من غیر از فروشگاه های بزرگ شهر و اینترنت هم  دنبال مدل های تخت گشتم حتی تمام اون اتاق های نوزادی که در مسابقه سایت نی نی وبلاگ شرکت  کرده بودن دیدم و به بابا سامان  هم نشون دادم همشون زیبا و رنگ رنگی بودن ولی هیچ کدوم کیتی نبودن  دیگه تصمیمم جدی شد که یه طرح جدید و لوس و خوشگل  به نام کیتی برای جوجوی خودم در نظر بگیرم بابا سامان هم موافقت کرد پس رفتیم تو فروشگاه سیسمونی عمو فرزاد(دوست بابا سام...
26 آذر 1391

بی خوابی ها و بازیگوشی های شبانه ویانا

سلام عزیز دلم  تازگی ها خیلی شیطون شدی و کم می خوابی معمولا شب ها تا ساعت دو و  نیم  صبح بیداری البته گریه نمیکنی فقط بیداری و ورجه وورجه میکنی با پستونک هم که از اول زیاد جور نبودی و مرتب از دهنت پرت میکنی بیرون ،به جاش دوست داری یواشکی انگشت (البته انگشت که چه عرض کنم  مشت) بخوری ساعت 2:35 نیمه شب............ این هم حرکات نمایشی با پستونک.............. وروجک من یواشکی دست نخور  خوب نیست........................ ...
19 آذر 1391

اولین کاذوی اسباب بازی برای ویانا

دیشب ، شب تولد شایان کوچولو بود قبل از شام با هنگامه جون به یک فروشگاه اسباب بازی رفتیم تا  برایشایان کاذو بخریم و من بعد از اینکه یک اسباب بازی برای شایان جون انتخاب کردم چشمم به یه  ماشین کوچولو ی موزیکال که چراغاش هم روشن میشه افتادکه توش دو تا کیتی نشسته بودن  و با اینکه می دونستم برای سنت زوده ولی نتونستم ازش دل بکنم و اون رو  به عنوان اولین کادوی اسباب بازی برات خریدم و امروز صبح وقتی از خواب بیدارشدی بهت دادم  وقتی کادو باز شد اینجوری تعجب کردی فکر کنم با خودت گفتی این دیگه چیه که مامان آنی برام خریده ولی بعد از اینکه برات توضیح دادم مثل اینکه...
18 آذر 1391

اولین خرید رفتن ویانا و من

4شنبه صبح که بیدار شدم با اینکه شب قبل تصمیم داشتم  که صبح با هم بریم خرید ولی هنوز دو دل بودم که  بریم یا نریم...... ولی وقتی دیدم که هوا آفتابیه و امروز یه روز زیبایه پاییزیه که تاخیر رو جایز ندونستم و به بابا سامان هم که از قبل گفته بودم کری یر رو تو ماشین بذاره پس شما رو شال و کلاه کرد و رفتیم بیرون وای که امروز چقدرهوا زیباست و چقدر مزه داره که آدم با دختملش بره خرید دوتایییییییییییییی اینجا لباس تنت کردم  و حالا نوبت خودمه که حاضر بشم  اینجا هم تو پارکینک و من گذاشتمت تو کری یر تا دوتایی بریم ده ده  معمولا از کلاه زیاد خوشت نمیاد ،ولی خوب چاره ای نیست جوجو هوا یکم سرده تا م...
17 آذر 1391

2 ماهگیت مبارک عروسکم

 ویاناجون تولد دو ماهگیت مبارک  دیروز 12 آذر بود  و چند تا از همکار های خوب من برای دیدنت به خونه ما اومدن و من با چای و شیرینی و یک عصرانه کوچولو ازشون پذیرایی کردم   قربون اون خنده شکلاتیت این هم عکسی از میز عصرانه و کباب چوبی که مامان آنی برای مهموناش درست کرده بود                                                                                           &nbs...
13 آذر 1391

دل درد ها ی ویاناجون

سلام جوجوی ناز و قشنگم عروسک کوچولی من از دیشب تا حالا دل درد داری و  دل پیچه ، بعضی وقت ها هم شیر بالا میاری حالا خدارو شکر امشب خیلی بهتر شدی نمی دونم دلت سر ما خورده بود یا چون من دیروز بعد از ظهر  چند تا آلبالو که از فریزر در آورده بودم رو خوردم تو نازنین اذیت شدی همش گریه میکردی خلاصه اینکه من و بابا سامان کلی غصه خوردیم و آسمون خونمون حسابی ابری شده بود و هر کدوم به نوبت تو رو بغل میکردیم و شکمت رو ماساژ میدادیم البته شربت میکسچر هم بهت دادیم امروز تا ظهر هم من همش بغلت کردم آخه ناله میکردی و حال نداشتی و نمی دونی که به من چی گذشت آخه اصلا طاقت دیدنت رو اینجوری وقتی گریه میکنی رو ندارم البته خدا رو شکر الان...
7 آذر 1391

یادگاری درست کردن از پاهای کوچولوی ویانا

وای که چقدر سخت بود........... تو هفته گذشته اومدم کف پا تو مهر بزنم روی کاغذ و برات قاب بگیرم بزنم به دیوار تا وقتی بزرگ شدی ببینی که چه پای کوچولویی داشتی ولی وای از دست تو در زمان بیداری به هیج عنوان با ورجه وورجه کردن اجازه این کار رو نمی دادی وقتی هم که خواب بودی  اول پا تو می ذاشتم روی استمپ و وقتی می خواستم بزارم رو کاغذ شست پات رو می دادی بالا ، بعد وقتی شستت رو میذاشتم رو کاغذ بقیه انگشتات میرفت بالا خلاصه از هر پایی 6 یا 7 تا مهر زدم تا از بین اونها 2 تارو انتخاب کردم البته مطمئن باش اولین جوراب عروسکیتو برات یادگاری نگه میدارم     بازیگوشی بعداز حموم وی...
5 آذر 1391

اولین خرید های مامان آنی برای جوجو

سلام جوجوی مامان   از زمانی که من فهمیدم توی دلم یه جوجوی کوچولو هستش صادقانه بگم اولین چیز هایی که رفتم و   براتخریدم نه لباس بود و نه کفش  اولین چیز هایی که برات خریدم این کتاب هایی بود که میبینی و این کتاب های حسنی  بخصوص (حسنی نگو یه دسته گل ) که  من  با زحمت و گشتن بسیار در تمام کتاب فروشی های کوچک و بزرگ شهر نتونستم اونها رو پیدا کنم و بعد از کلی جستجو در اینترنت تونستم این کتاب هارو که نوشته منوچهر احترامی هستش رو خرید اینترنتی کنم  امیدوارم جوجوی من هم  وقتی به دنیا اومد از خوندن این کتاب ها لذت ببره  اصلا بگو ببینم جوجوی  ناز مامان وقتی من برات کتاب...
25 شهريور 1391

شمارش معکوس هفته ها برای مامان آنی و بابا سامان و تاریخ زایمان

                                                   سلام جوجوی نازم  دیگه شمارش معکوس هفته ها برای دیدن روی ماه تو برای من و بابا سامان شروع شده برای اینکه دفعه آخری که پیش خانم دکتر شادمانی رفتم گفت که برام تار یخ 22 مهر رو سزارین در نظر گرفته ولی خوب ممکنه گه جوجوی من خودش به خواهد چند روز زودتر بیاد کاریش نمیشه کرد و باید ازاومدنش  حسابی استقبال کرد  به هر حال کوچول موچول من دیگه حدودا 8 تا 9 هفته دیگه تا اومدنت تو بغل من و بابا سامان مونده  و ما بی صبرانه منتظرت هستیم  ...
21 شهريور 1391

تبریک روز معلم

من و جوجوی عزیزم روز معلم رو به تمام معلمین زحمت کش ایران زمین تبریک و تهنیت عرض میکنیم     امروز من و جوجو رفتیم برای بابا خسرو که بابا  بزرگ جوجو میشه به مناسبت روز معلم یک cd آقای شهرام ناظری به اسم امیر کبیر و یک شاخه گل رز قرمز کادو خریدیم چون بابابزرگ جوجو بازنشته آموزش و پرورش است و قبلا معلم و مدیر بوده اند                             ...
21 شهريور 1391