ویانا جوجوی زندگی ما

خاطرات ما و جوجوی ما(ویانا)

جشنواره مجسمه های برفی و ویانا

امروز دوشنبه 14 بهمن 1392  سلام ویانای کوچولوی من از دیشب خبر دار شده بودم که جشنواره مجسمه های برفی تو پارک ملت قراربرگزار بشه من هم وقتی صبح حدود 10:30 (نزدیک ظهر) بیدار شدی بعد از اینکه بهت صبحونه دادم لباس تنت کردم و نزدیک 12 بود که حاضر شده بودیم ومن هم به آژانس زنگ زدم و یه ماشین خواستم چون هنوز برف ها آب نشده و جای پارک هم میدونستم که به راحتی نمیشه پیدا کرد ترجیح دادم با آژانس بریم و چه خبررررررر بود..... تا یک ساعت اول هم شما حسابی ذوق میکردی و بهت خوش گذشت و مردم هم از کوچیک و بزرگ نازت میکردن و بعضی ها از من اجازه میگرفتن یا باهات عکس بگیرن و یا ازت عکس بگیرن من قربون اون ذوق کردنت عروسکم ...
14 بهمن 1392

16ماهگیت مبارک عروسکم

امروز شنبه 12 بهمن 1392 تولد 16 ماهگیت مبارک عروسک ناز من ازتولد یک سالگیت تا امروز همش 4 ماه میگذره ولی تو عروسک کوچولو یه عالمه بزرگ شدی عاقل شدی خانوم شدی تو دلبورو تر شدی ملوس تر و ناناز تر شدی خلاصه اینکه نفس شدی عشق شدی زندگی شدی از یک سالگی تا الان یه عالمه کلمه بلد شدی چه فارسی و چه انگلیسی وای که چقدر شیرین زبون شدی عروسک خوشگلم   شاپرکم قند و عسل تولد 16 ماهگیت مبارک دیگه اونقدر بزرگ شدی که در مورد لباس پوشیدنت تصمیم میگیری و تشخیص میدی که لباس خونه با بیرون فرق میکنه از دیروز جمعه اولین برف زمستونی شهر مارو هم سفید پوش کرد و من زمستون پارسال ...
12 بهمن 1392

جشن تولد با تم هلو کیتی ویانا جونم

جمعه 12 مهر 1392 خدایا در ابتدابا تمام وجود برای تمام الطافت سپاسگذارم ویاناجونم خداروشکر من و بابا سامان تونستیم یه تولد زیبا برات برگزار کنیم  از اواسط مرداد ماه من شروع به طراحی تم کیتی تولدت کردم و تو شهریور لباس تولدت رو حاضر کردم تا به آتلیه بریم و عکس بگیری و از عکسات برای چاپ روی لیوان های چینی استفاده کردم تا به مهمون های عزیزمون به عنوان یادگاری هدیه بدیم  صبح جمعه هم برای تزیین سالن رفتیم و شما رو بردیم خونه مامانی تا با آرامش استراحت کنی و موقع جشن خسته و کلافه نباشی  و بعداز ظهر از ساعت 7 کم کم مهمون ها اومدن و حدود ساعت 8 مراسم تولد رو شروع کردیم شماهم حسابی خوش اخلاق بودی و با بچه ها  ...
7 بهمن 1392
15694 2 51 ادامه مطلب

شیرین کاری های دخمل ناز من

یکشنبه 6 بهمن 1392 ویاناجون عروسک کوچولوی من ،قند و عسل ،شیرین زبون ،ناز و ملوس می خوام بگم :میمییییییییییییییییییییییییییییییرم برات عاشق این هستی که وسایل من رو بردای  . وقتی من میگم این مال منه شما با خنده میگی  :من (یعنی مال من ) اینجا هم کلیپس من رو برداشتی و گفتی بذارم رو موهات و بعدش رفتی جلوی آینه عاشق عینک زدنی ولی موقع گذاشتن عینک اینقدر ورجه ورو جه میکنی که نمیذاری یه عکس درست و حسابی ازت بگیرم   ویاانای کوچولوی من در حال حرف زدن با موبایل که بهش میگه :ادَ ادَ عاشق خوردن گوجه فرنگی خام هستی ا...
6 بهمن 1392

یکی غمه دوتا کمه سه تا خاطر جمع

 ویانای کوچولوی من تا حالا این مثل رو شنیده بودی یکی غمه دوتا کمه سه تا خاطر جمع دقیقا یکی از مواردی که بکار میره همین جاست این بند پستونک رو هم رفتی از وسایل نوزادیت پیدا کردی و آوردی البته من بیشتر مواقع قایمشون میکنم وگرنه دیگه واویلاست....... اینجا یکی شو گم کردی و میگی نیست و حسابی پکریقربونت برم .. گفتم برو ببین بین اسباب بازیهات شاید گذاشتی   و به بهانه پیدا کردن پستونک یکم همون جا مشغول میشی و خداروشکر هم یادت میره و دیگه بهونه نمیگیری ...
3 بهمن 1392

ویانا و غذا دادن به کبوترها / جمع کردن تخت نوزادی/علاقه به جوراب های نوزادی

ویانا جونم برای اولین بار یه روز جمعه سه تایی رفتیم تا یه کبوترها غذا بدیم حالا این شما و این هم عکسات با کبوترها اینجا 1 سال و 3 ماه داری عروسکم اینجا از پرواز دسته جمعی اونها یکم ترسیده بودی و داری میگی :ترس   خوب دخمل کوچولی ما دیگه کم کم داره بزرگ میشه و این تخت نوزادی دیگه براش قابل استفاده نیست بنابراین من و باباسامان تصمیم گرفتیم که جمعش کنیم و البته قسمت جلوی تخت کیتی اتاقت رو هم برداشتیم تا بتونی راحت بالاش بری و تازگی ها همش میری سراغ کشوهات و جوراب و لباس های نوزادیت رو بر میداری و میگی که تنت کنم و هرچی من م...
29 دی 1392

15 دی مرکز بهداشت

15 دیماه روز یکشنبه صبح ساعت 9 مجبور شدم بیدارت کنم تا به مرکز بهداشت بریم البته تو 15 ماهگی دیگه واکسن نداشتی و فقط برای چکاپ کردن بهت نوبت داده بودن و چون تازگی ها تا ساعت 11 معمولا میخوابی حسابی شاکی و بد اخلاق شده بودی البته ماریاجون هم با ما بود و کلی کمک حال من شد این زمان رفتن تو صندلی ماشین بود که جوجوی من اصلا اخلاق پخلاق نداشت روی ترازو حاضر نبودی بشینی ،پرستار بهت گفت که بیا تاپ بازی وقتی روش نشستی شروع کردی به عباسی گفتن و تکون خوردن و دیگه حاضر نبودی پایین بیای و اما موقع اندازه گیری قد و دور سرت هم که خودت بیا و ببین.....   و باز هم خدارو شکر همه چی خوب بود و قرا...
29 دی 1392

اسباب بازی های مکعبی و کتاب های جالب و پازلی 11ماهگی به بعد ویاناجون

سلام ویانای ناز و گلم این اسباب بازی ها و کتاب ها رو زمانی که حدودا 11 ماهه بودی و تازه شروع به راه رفتن کرده بودی برات خریدم دخمل نازم این مکعب ها رو بیشتر اوقات من برات میچینم و تو هم باریختنشون روی زمین شادی میکنی و لذت میبری و در کنارش گاه گاهی هم به شکل ها شون اشاره میکنم و ازت سوال میکنم مثلا این چیه ؟ یا اسم شکل شون رو به انگلیسی و یا فارسی میگم و اگه حیوان باشن صداشون رو برات در میارم من عاشق این نگاه های متفکرانه ات هستم جوجووووووووووووو این کتاب ها هم خیلی کتاب های جالبی بودن که هم ششما خیلی خیلی خوشت اومد وهم من از خریدشون خیلی راضی بودم هر صفحه یه شعر در مورد یک حیوا...
23 دی 1392