ویانا جوجوی زندگی ما

خاطرات ما و جوجوی ما(ویانا)

دعوت به مسابقه

نمی دونم این مسابقه داستانش چیه و کجا میخواد تموم شه ولی خوب منم دعوت شدم بهش فقط می دونم این یه مسابقه وبلاگی که باید توش توضیح بدیم چرا وبلاگمونو دوست داریم   و من از طرف دو تا از دوستای نازنینم ، نگاری جون مامان آینده و مامان ستیای نفس  و نازدعوت شدم تنها شرط مسابقه هم دعوت کردن 3 تا از دوستامونه   من هم مامان آواجون هنرمند هماجون مامان آینده و مامان ملیکاجون رو دعوت میکنم و حالا . . من وبلاگم رو دوست دارم چون از وقتی که هنوز نمی دونستم جوجوی کوچولوم دختره یا پسر ه شروع به نوشتن احساسم کردم  نه بذاریم از اول اول شروع کنم از اون  ...
24 بهمن 1391

تولد 3 ماهگی ویانای کوچولو

تولد 3 ماهگیت مبارک عروسکم      دیروز 12 دی ماه بودو من  بعداز ظهر حموم بردمت میخواستم همراه باباسامان و خاله سیمین برات شمع روشن کنیم روی کیکی که مامان ماهرخ شب قبلش برات خریده بود اما یکهو شما شروع کردی به جیغ زدن و گریه  کردن ،الهی قربونت برم دلت درد گرفته بودو تا   شب خیلی سرحال نبودی برای همین ما هم فقط یه چند تا عکس  ازت گرفتیم و گذاشتیم که استراحت کنی و حالا در مورد  خصوصیات  اخلاقی که در حال حاضر داری می خوام برات بنویسم گل نازم معمولا از خواب  با خنده و خوشرویی بیدار میشی عروسکم عروسکمعاشق این هستی که باهات صحبت کنیم و اونقدر با...
13 دی 1391

عکس های شب یلدا

ویانای گلم ، امسال شب یلدای ما با وجود تو یه رنگ و بوی دیگه داره و  همه خوشحال تر هستن بخصوص بابا خسرو مامان ماهرخ و عمو پیمان همه چی با وجود تو خوشگل تر    امسال باباخسرو اینا مبل های خونه شون رو برای عوض کردن روکش بیرون   داده بودن و اول قرار بود شب یلدا بیان پیش ما ولی بعد اونا گفتن که  چون اولین سال شب  یلدای شماست  ما بریم  خونشون و   با اینکه بدون مبل براشون سخت بود ولی ما رفتیم  پیش اونا این هم ژله ای که مامان آنی از طرف شما درست کرد و بردیم برای مامان ماهرخ                          &nb...
10 دی 1391

روز های سرد بارونی

سلام ویانای عروسکی من هنوز چند روزی از شروع دی ماه نگذشته که هوا حسابی سرد شده و اکثر روز ها بارون میباره ،شما کوچولوی ناز هم یکم سرما خوردی وصبح ها دماغ کوچولوت می گیره و من سعی میکنم با بخور آب بازش کنم تا راحت نفس بکشی  این دو بیت هم تقدیم به عروسک حوشگلم مثل باران چشمهایت دیدنی است                                شهر خاموش نگاهت دیدنی ست  زندگانی معنی لبخند توست                                    خنده هایت بی نه...
9 دی 1391

خنده ها ی شکلاتی بی صدای ویانا

الهی قربون اون خنده های شکلاتی بی صدات برم هرچند که از همون روز های اول خوش خنده و خوش اخلاق بودی ولی دیگه این روز ها دل من و بابا سامان رو حسابی داری با اون خنده های شکلاتی بدون صدات میبری  مخصوصا وقتی بابا سامان از سرکار میاد و نازت میکنه و جالب اینجاست که وقتی برات  بالتازار بالتازار می خونه حسابی خوشت میاد    عاشقتم جوجوی ناز من عاشق اون خنده های شکلاتی بی صدا         ...
2 دی 1391

آتلیه مامان آنی برای ویانا جون

دیروز غروب من برات وقت آتلیه گرفتم و وقتی بابا سامان اومد باهم به آتلیه عکاسی سلطان رفتیمو من چون از قبل هماهنگ کرده بودم که آتلیه رو برای شما گرم کنن تاچند تا عکس خوشگل بدون لباس ازت بگیرن و با اینکه جنابعالی خنده رو هست کنیم که اونجا به هزار ترفند و ادا و اطوار تونستیم کاری کنیم شما برامون لبخند بزنی و لی خوب عکس های خوشگلی شد که وقتی حاضر شدن تو وبلاگ میذارمشون اما مامان آنی خودش روز قبل تو خونه یه آتلیه کوچولو راه انداخته بود که چندتا از عکس هارو هم تو پست قبلی گذاشته بودم این هم بقیه : ...
2 دی 1391

تشکر ویژه از عمه فتانه گلم

                      سلام  عمه فتانه جون    من و ویانا جون از اینکه شما به تک تک پست ها نگاه میکنین و برای همشون نظر های خوشگل و با احساس مینویسی یه عالمه ممنونیم و درسته که در حال حاضر از هم دوریم ولی دلامون بهم نزدیکه و ماهم شما رو و محمد جون رو خیلی خیلی دوست داریم و بی صبرانه منتظر دیدن شما هستیم      این هم یه سبد گل زیبا همرا با شاپرک هاش تقدیم به شما                                 ...
2 دی 1391

اولین پیک نیک ویانا

ویانای گلم هفته قبل شنبه صبح اول برنامه داشتیم بریم خرید ولی با بابا سامان تصمیم گرفتیم سه نفری  بریم کنا دریا و بعد ناها برای اولین بار سه نفری رفتیم رستوران و ناهار خوردیم خیلی خوش گذشت جمعه هم ماسوله دعوت شدیم با دوستامون تا غروب اونجا بودیم ، خلاصه اینکه در هفته گذشته هم دریا رفتی و هم کوه                  (این هم عکسی در طبیعت) اینجا هم توی باغ از سمت راست نیکا جون ، هیرادجون و شایان وروجک و اونی هم که از همه کوچول موچول تره ویانای من     ...
29 آذر 1391

22 آبان چله ویانای ناز

سلام عروسک خوشگلم چله هم به سلامتی گذشت امروز برای چکاپ با بابا خسرو دکتر متخصص بردمت وزنت 4 کیلو و قدت 50 سانتیمتر شده بود و خودت هم سلامت سلامت بودی خدارو هزاران بار شکر این مرحله هم گذشت البته من هروز میرم روی ترازو و بعد با تو دوتایی میریم رو ترازو اونوقت من وزن دوتایی مون رو از خودم کم میکنم و امروز هم خودم وزنت کرده بودم   قربونت برم الهی روز به روز داری بزرگتر و زیبا تر میشی و کمی هم شیطون تر موقع خوابیدن و شیر خوردن هزارو یکجور از خودت ادا و اطوار در می آوری که من عاشق همه آنها هستم و حاضرم ساعت ها بشینم و تو را نگاه کنم البته راستش را بخواهی زود دوربین را بر میدارم و لحظه به لحظه  ازت عکس میگیرم چون می دونم...
29 آذر 1391