ویانا جوجوی زندگی ما

خاطرات ما و جوجوی ما(ویانا)

بارش اولین برف در زندگی ویاناجونم

                                                                   ویانای عروسکم اولین برف زندگیت مبارک امروز سه شنبه 26 دی ماه 1391 بابا سامان از ساعت 9 چندین بار از بیرون با من تماس گرفت چون یک دستگاه بخورگرم دیشب برات خریده بودیم که روشن نشد و رفته بود که اون رو عوض کنه آخه دماغ کوچولوت صبح ها میگیره و اذیتت می کنه و وقتی فهمید که شما هم بیدار شدی به من گفت راستی می دون داره برف میاد آخه من هنوز فرصت نکرده بودم که پرده ها رو کنار بزنم و وقتی رفتم پشت پ...
26 دی 1391

ویانا عاشق حموم کردن

ویانای کوچولوی من، کم کم داره قدت (بزنم به تخته )بلند میشه از وقتی که به دنیا اومدی برای حموم کردنت میزاریمت روی این تخت کوچولو که مخصوص وان حمومت بود و روش هم یه ابر مدل خرسی هستش که قبل از اینکه وارد حموم بشی من با آب گرم حسابی خیسش میکنم تا با خیال راحت و آرامش روی اون لم بدی و نو بابا سامان بشوریمت و شما هم لذتش رو ببری الهی قربونت برم ایشاله حموم دانشگاه  قربون اونن پاهای کوچولوت که دیگه از روی تخت آویزون میشه   ...
25 دی 1391

اولین مسافرت ویانا

ویانای گلم سلام اولین مسافرتت در 3ماه و دو روزگیت به نوشهر بود که دوست مامان آنی (مریم جون )مارو دعوت کرده بود  مریم جون و همسرش هم دانشگاهی من و بابا سامان هم هستن و یه دختر ناز به اسم آوا دارن که 5 سالشه،البته بجز ما خونواده های دیگه هم دعوت بودن که همشون زوج های همسن وسال ما بودن و جالب اینکه به جز مهرساجون و همسرش بقیه یه دختر کوچولو داشتن و اگه شما یکم بزرگتر بودی می تونستی  حسابی باهاشون بازی کنی ای جان! اینجا آفتاب چشمت رو میزد عروسکم اینجا هم تو ویلا خوابیدی ...
24 دی 1391