ویانا جوجوی زندگی ما

خاطرات ما و جوجوی ما(ویانا)

تخت خرسی کوچک می شود

سلام ویاناجونم  تخت خرسی دیگه برات کو چیک شده و کم کم باید بزاریمش کنار ، بخصوص که توش سر پا وایمیستی و برات خیلی خطرناکه . اما تخت خیلی خوبی بود و حسابی تو این 8 ماه ازش استفاده کردیم  در یک چشم بهم زدن بلند میشی  بنابراین بهتره که آب رو دیگه روی زمین بخوری کوچول موچول من من عاشق این جوری با ناز نشستنت هستم عسلم دوست دارم جوجو ...
26 خرداد 1392

ماجرای گردش با کالسکه

سلام ویانای ناز و گلم  از اونجایی که شما دارین بزرگتر میشی و روز به روز شیطونتر و دیگه تو بغل آروم نمی مونی و همش درحال ورجه وورجه هستی باید کم کم از یه کالسکه برای بیرون رفتن کمک گرفت ولی چون من بازهم مطمئن نبودم که آیا تو کالسکه هم میمونی یا نه با خاله الهام تماس گرفتم و خواستم که چند روز کالسکه آرادجون رو به ما قرض بده تا ببینیم ازش خوشت میاد یانه  چهارشنبه صبح بود که با پدری و مامانی رفتیم خونه خاله الهام و کالسکه رو برداشتیم و یه راست رفتیم پارک ، حدود 20 دقیقه ای نشستی و صدات در نیومد ولی بعدش دیگه ....... این اولش بود که مامانی داره میارتت و من هم ازت همراه این کبوترهای زیبا عکس گرفتم  ...
22 خرداد 1392

اولین دندون ویاناجونم

شنبه14 خرداد 92  ویانای نازم چند وقتی می شد که دندونای کوچولوت برای اومدن داشتن لحظه شماری میکردن و شما هم با گاز کرفتن هرچیزی که در دسترست بود و خاروندن لثه هات داشتی از اومدنشون استقبال میکردی این شب های آخر هم کمی بی قرار تر بودی و بعضی وقت ها تنت داغ بود که همه میگفتن برای دندونه و بالاخره از پایین دوتا دندون کوچولوداری که سمت چپی زودتر خودشو نشون داد             دندون دار شدنت مبارک فرشته کوچولوی من ...
19 خرداد 1392

شیطونی های جوجو کوچولوی ما(2)

سلام ویانای ناز و گلم  تا حالا بیشتر اوقات یکجا ثابت بودی و من ازت مرتب عکس میگرفتم حالا باید دنبالت باشم و ازت عکس بگیرم   این هم باز عروسک مامان آنی هستش و من تامی صداش میزنم و شما هم اول ازش یکم می ترسیدی ولی حالا باهاش سرگرم میشی تازگی ها شروع به باز کردن در کشوها کردی ،فکر کنم باز هم به موقع رسیدم..... وای به اون روزی که لپ تاب من رو بی پناه ببینی... و اگه من بغلت کنم و نذارم که با دست روی صفحه کلید بکوبی پاهای کوچولوت دست به کار میشن قربون اون پاهای تپلیت  فکر میکنم کم کم چیزی دیگه از دست شما در امان نیست ...
9 خرداد 1392

کلاه بامزه ویانا و اولین فرفره بازی

ویانای ناز و گلم هفته پیش با دوستان خوبمون به ماسوله رفتیم ازظهر هوا شروع به نم نم باریدن کرد و مرتب قطع شد ولی غروب دیگه حسابی سرد شد و بعدش هم قبل از یه بارون حسابی و درشت یه مه خوشگل پایین اومد در کل هوای زیبایی بود ولی من برای ویانا تنها چیزی که نبرده بودم یه کلاه بود که اون هم برحسب اتفاق دقیقا رنگ لباسش  تو بازار ماسوله پیدا شد البته این هم صبح روز جمعه تو فروشگاه هستش که داشتیم همراه بابا سامان سه تایی خرید میکردیم و این دومین آبنبات چوبی  شماست که از عید تا الان برات گرفتم  عسل خانوم البته من دیگه توبه کردم چون نمی دونی چقدر چسبونک بود ... وای من عاشق این عروسک زشت و خوشگل شده بو...
1 خرداد 1392