ویانا جوجوی زندگی ما

خاطرات ما و جوجوی ما(ویانا)

شیرین کاری های جوجوی کوچولوی من در 10 ماهگی (2)

ویاناجونیم عاشق دالی بازی یا همون  (پیک بو) بازی هستی وقتی هم خاله شیوا برای تمییز کردن خونه میاد دنبالش راه میفتی و با ملحفه ها باهاش دالی بازی میکنی  هرچیزی رو که به دستت برسه می خوای که بخوری تو کثیف کردن لباس ها در عرض چند ثانیه باید بگم دست کم نداری عاشق بیرون ریختن وسایل تو کشو ها و کیف ها هستی      بقیه شیرین کاری هات رو هم در ادامه مطلب گذاشتم ...  دخمل کوچولوی من دیگه برای من گرد گیری میکنه قربونش برم ...
23 مرداد 1392

شیرین کاری های جوجوی کوچولوی من در 10 ماهگی

ویاناجون عروسک خوشگلم جوجوی من  حدودا 10 ماه و نیم داری و روز به روز به شیرین کاریهات و دلبریهات اضافه میشه و من وبابا سامان دیوونه وار عاشقتیم  می دونی اصلا دیگه بدون تو نمیشه زندگی کرد و نفس کشید چه تو خواب و چه بیداری لحظه لحظه فکرمون شده ویانا و از نگاه کردن بهت سیر نمیشیم  عاشقانه دوست دارم دیگه میتونی چند ثانیه روی پاهای کوچولو و خوشگلت وایستی و دست بزنی و بعدش هم تالاپی میخوری زمین   معمولا بچه ها توی روروئک میشینن ولی شما بیشتر دوست داشتی روی رورئک وایستی تا توش بشینی  عاشق آب خوردن با بطری هستی ( اینجاهم مهمون...
23 مرداد 1392

تولد آرشاجون

سه شنبه 15 مرداد  صبح بود که عمو مازیار تماس گرفت و گفت که آرشا کوچولو به دنیا اومد ما هم غروب به خونه مامان خاله آتوسا برای  دیدن آرشا جون رفتیم آرشا جون به جمع ما  خوش اومدی       تولدت هزاران بار مبارک   ...
16 مرداد 1392

اینجا همه چی درهمه(1)

ویانا جونم این ماه به خاطر در اومدن مرواریدای قشنگت ماه سختی داشتیم که دیگه فرصت نکردم عکس هایی رو که ازت گرفته بودم زود زود برات بذارم و همینطور هم مشغول درست کردن تم جشن دندونیت بودم که خیلی خیلی وقتم رو میگرفت خلاصه اینکه تصمیم گرفتم عکس های این ماهت رو تو چند تا پست درهم برهم بذارم تا وقتی بزرگ شدی از دیدنت شیرین کاری های خودت لذت ببری  میمیرم برای ناز کردنت نازنازی من دندونت رو موش بخوره.... این عروسکیه که ماسوله خریده بودیم و از اونجایی که پستونکش چسبیدس شما تلاش میکنی درش بیاری مثل اینکه نشد جوجوووجونم ولی خوشم میاد که به روی خودت نمیاری ...
9 مرداد 1392

اینجا همه چی درهمه (2)

یه بازی جدید   ابنجا هم تو رستوران سنتی هستیم و شما داری برامون از روی منو غذا انتخاب میکنی از کارها دیگه ای که مورد علاقه شماست بهم ریختن کتاب های بالای تخت خواب ماست ببین چه ذوقی هم داری میکنه قربونش برم   اینجا داری موهای آندیا رو شونه میکنی عزیز دلم یکم زود مامان نشدی؟ ما جلوی شومینه رو بسته بودیم که دیکه نری اونجا تا خدای نکرده سنگ بخوری ولی خوب نمی دونم چه طور شد که یه راه جدید پیدا کردی تو عکس پات بزرگ افتاده در حالی که پاهای کوچولویی داری که یه روز مامانی و بابایی با زحمت تونستن برات کفش سوت سوتکی پید...
9 مرداد 1392

شیطونی های جوجو کوچولوی ما(2)

سلام جوجوی نازم ،ویانای کوچول موچول من  که این روز ها یه لحظه آروم و قرار نداری و این هم عکس هایی از شیطونی های جدیدت تازگی ها نصف آب خوردنت رو میخوری و بقیه رو بازی بازی روی وسایل خونه میریزی  من عاشق این مدلی گذاشتن پاهای خوشگلتم جوجوووووو عاشق سیم برق و دوشاخه هستی که بخوری؟؟؟؟ وقتی هم که صدات میکنم و میگم که:جوجووووو چی کار میکنی ؟؟؟؟؟؟ اراونجایی که میدونی داری کار غی قانونی انجام میدی ، میخندی اما خندیدنت به این دلیل نیست که دیگه انجام ندی!!!!!!! خیلی وقت بود که در فکر این استیکر گنجشک روی کابینت یودی و با...
9 مرداد 1392

اولین نقاشی ویانای من

ویانای عروسکم جوجوی کوچولو  لحظه به لحظه بزرگ شدن با کارهایی که انجام میدی حس میشه و من لحظه به لحظه از وجودت لذت میبرم چیزهای مورد علاقه ات این روز ها بیشتر خودکار و مداد و کتاب و دفتره ، یه وقت فکر نکنی دارم اغراق میکنم نه گلم این رو هرکسی هم که خونه ما میاد و سرگرم شدنت رو با کتاب میبینه میگه البته نه اینکه شیطونی های دیگه نمیکنی نه عزیزم سراغ هر چیز جدیدی میری و به هرچیزی که دستت برسه دست میزنی ولی وقتی بابا سامان میاد هرچی هم تو دستش باشه فقط میخوای خودکاری که تو جیبشه برداری  خلاصه اینکه این وایت برد کوچولو رو تازه برات خریدم و وقتی ماژیک میدم دستت دقیقا توی وایت برد فقط خط خطی میکنی و نقاشی میکشی البته ...
1 مرداد 1392

بغلی شدن ویانا جونم

جوجوی نازم  از وقتی 9 ماه شدی بخصوص از وقتی که دندون سومت در اومده  حسابی بغلی شدی حتی یه لحظه هم حاضر نیستی روی زمین بشینی همش دلت می خواد تو بغل من باشی البته وقتی من نیستم با پدری و مامانی حسابی آرومی و بازی میکنی ولی اگر من باشم در حضور اون ها هم میخوای بیای بغل من  خلاصه اینکه بعضی وقت ها حسابی کلافه میشم و کمرم حسابی درد گرفته از خیلی از کار هام عقب افتادم چون فقط در صورتی روی زمین میشینی و بازی میکنی و خودت اینور و اونور میری که من یه جانشسته باشم  تازه خیلی وقت ها هم زیاد دور نمیشی و بعد از چند دقیقه دوباره به سمت من برمیگردی و خودت رو تو بغلم میندازی و وقتی هم که کنارم نشستی تا برای خودت بازی کنی &n...
1 مرداد 1392