ویانا جوجوی زندگی ما

خاطرات ما و جوجوی ما(ویانا)

دلنوشته پدری برای ویاناکوچولو

1393/12/24 17:25
نویسنده : مامان آنی
462 بازدید
اشتراک گذاری

ویانای عزیزم
زمانیکه اوقاتم با تو میگذرد در شمار لحظات عمرم نیست . دقایق و ساعات چنان بسرعت میگذرد که بی خبر از همه جا ، بیکباره خود را در لحظه ی جدائی ، هرچند کوتاه مدت ، از تو میبینم ، و هنگامیکه دور از تو بسر میبرم تنهائی رنجم میدهد و دایم بغضی بی رحمانه گلویم را میفشارد . من به عمر خود کودکان زیادی را بچشم دیده و سنجیده ام ، بچه های من در کودکی برایم چون تو عزیز بوده اند ولی تفاوتش این بود که من در کنارشان بودم و کمتر پیش می آمد که هنگام دور شدن از انها کلمه خداحافظی را بر زبان بیاورم ، اما تو با آن رفتار صادقانه و علاقه بی شائبه ات نسبت به من و نگاه های معصومانه ات قلبم را به آتش میکشی .
شاید ندانی که پدربزرگت بعد از فاصله گرفتن از سال های جوانی هرگز فکر نمیکرد که دوست داشتن را دوباره تجربه کند چرا که دوست داشتن را تو با آن قلب پاک و مهربانت که بارها بر زبان رانده ای در او زنده نمودی . تو بارها با زبان شیرینت گفته ای که تک تک مارا دوست داری .
آرزوی قلبی ام این است که همیشه تو را شاد و خندان ببینم . بهار در راه است و پیام آور طراوت و شادابی و نشاط است ، امیدوارم چون بهاران همواره سرسبز و با طراوت باشی .
پیشاپیش عیدت مبارک
میبوسمت : پدری

تاریخ 23 اسفند 1393

پسندها (2)
نظرات (0) ارسال نظر